3

برادرم شهیدمیثمی ۱۰

  • کد خبر : 949
  • ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۳:۵۳
برادرم شهیدمیثمی ۱۰

…ازمیثمی می گفتم و ازعملیات بدر نزدیک غروب بود مرحلۀ اول عملیات انجام شده بود ؛ جمعیت زیادی از رزمندگان در صف طولانی ای ایستاده بودند تاقایقها اونها را به آنطرف هور منتقل کنند ، وضعیت عجیبی بود .گردانهای لشکر المهدی از حنابندانشان کاملا قابل شناسایی بودند . آخر شب قبل عملیات بچه های فارس […]

…ازمیثمی می گفتم و ازعملیات بدر

نزدیک غروب بود مرحلۀ اول عملیات انجام شده بود ؛ جمعیت زیادی از رزمندگان در صف طولانی ای ایستاده بودند تاقایقها اونها را به آنطرف هور منتقل کنند ، وضعیت عجیبی بود .گردانهای لشکر المهدی از حنابندانشان کاملا قابل شناسایی بودند . آخر شب قبل عملیات بچه های فارس بنا به رسم قدیمی حنابندان شب عروسی همگی به عنوان اعلام آمادگی عملیات به صورت دسته جمعی حنا بسته بودند که دستهای سرخشان گواهی می داد .

هررزمنده ای کوله باری سنگین از مهمات و آذوقه و تجهیزات دیگر بر پشت خود حمل می کرد .چندین کیلو برپشت یک نوجوان به اضافۀ آرپی جی و کلاشینکف و قطاری از فشنگ راه رفتن رابرای انسان سخت می کرد اما عجیب قدرتی خدا به بچه ها داده بود .؛همه می خواستند به مأموریت برسند . میثمی هم که با یک وانت تویوتا تا کنار اسکله آمده بود؛مأموریتی داشت که برزبان نمی آورد . سلام کردم لباس بسیجی داشتم و عمامه و یک کلاش ویک بلندگوی دستی .سلام کردم لبخند همیشگی اش را به همراه قدری نگرانی برلب داشت ؛جوابم را داد قایقی گرفتم سوارش کردم . تعدادی ازبچه ها هم سوار شدند قایقران فریاد می زد بس است دیگر جا نیست قایق سرنگون می شه ، شمارابه خدا چند نفر پیاده بشن .

اما گویی همه عجله داشتند . ایشان دست مراگرفت پیاده شدیم . چند دقیقه ای قدم زدیم تا قایق دیگری مارا مجددا سوار کرد .ایشان نزد قایقران نشست . دستی به بازوی اوگذاشت و خسته نباشیدی گفت و قایق به راه افتاد .ازبالای سرمان هواپیماها بمب می ریختند و از روبرو چلچله ها و تانکها وخمپاره اندازها وتوپها هور را نشانه داشتند .

قایقران گویی در جادۀ صاف و بدون مانع در حال رانندگی بود . دوتا قایق جلوتر از ما بمباران شد یا گلوله خورد .چند رزمنده درون آب افتاده بودند و فریاد می زدند . قایقهای امدادی هم آنطرفتر مجروحین و شهدا را جمع می کردند .همه می خواستند به آنطرف هور برسند . رانندۀ قایق با یک مهارت مثال زدنی از این آبراه باریک با سرعت و به صورت زیگزاگی قایق را هدایت می کرد .

قایقی از روبرو می آمد . قایقران به سمت موج قایق روبرو رفت . گفتیم الان تصادف می کنیم . قایقران لبۀجلوی قایق را به وسط موج قایق روبرو زد ؛ موج وسیعی آب به سرورویمان پاشید ، آب تلخ وبد مزه ای بود تازه من فهمیدم که این آب را چرا بچه ها نمی خوردند . مسموم بود و بد مزه ،اما تمیز بود وشفاف. برای یک لحظه گفتم قایق سقوط کرد و همه در آب غرق شدیم .البته لباسهایمان خیس شده بود . اما شهید میثمی با یک لبخند زیبایی گفت :این روش درستی است . وقتی یک قایق ازروبرو می آید اگر قایقران بترسد و ازموج قایق روبرو فاصله بگیرد حتما موج آن قایق باعث سقوط قایق دیگر خواهد شد.

این درس بزرگی است اگرازموج آفرینی دشمن ترسیدی و از آن فاصله گرفتی و به کناری رفتی ؛ حتما موج دشمن تورا فرا خواهد گرفت و باعث سقوط شما خواهد شد .

ایشان می گفت باید درجنگ مثل این قایقران کشتی جنگ راپیش برد وگرنه زمینۀ نفوذ دشمن فراهم خواهد شد .

بالاخره قایق به مقصد رسید و همه پیاده شدند و ایشان پیاده نشد . مطلبی به قایقران گفت و حرکت کردند .ماماندیم و او خداحافظی کرد و رفت ومن چون روحیۀ ایشان را می دانستم نخواستم بپرسم به کجا می روید …

ادامه دارد

 مستجارmostajar

لینک کوتاه : https://mostajar.com/?p=949

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.