5
شهید میثمی

برادرم شهید میثمی ۱

  • کد خبر : 115
  • ۰۴ دی ۱۳۹۸ - ۱۲:۱۸
برادرم شهید میثمی ۱
نامش را پرسیدم گفت عبدالله.فامیل:میثمی.اهل اصفهان .شغل بازار اصفهان حجر ه دارد .لبخند ازلبانش قطع نمی شد.حکیمانه و آرام سخن می گفت .ورد زبانش امام زمان بود می گفت :بایدبرای فرج دعا کنیم.

درسال۱۳۴۹ش مشرف به زیارت مرقد مطهر حضرت ثامن الائمه ع شدم .نوجوانی بودم علاقه مند به ولایت ومعتقد به حضور سه وقت در نمازجماعت.

نماز مغرب و عشاءدر صحن انقلاب(اسماعیل طلا)به امامت مرحوم آیه الله میلانی برگزار می شد ،من هم توفیق حضور داشتم .

بین دونماز، آرام و با زمزمه ای ملایم تعقیبات نماز مغرب را می خواندم .جوانی پالتو پوش باقدی بلند درحلی که شب کلاهی به سر داشت دست به شانه ام زد و گفت :می
شود بلندتر بخوانی؟پاسخم مثبت بود.خواندم تشویقم کرد از زیبایی صدایم گفت . بنای دوستی گذاشت . تردید داشتم چون بیش از ده سال تفاوت سن داشتیم . اما آنچنان گرم و با محبت بازبان شیرین اصفهانی سخن می گفت که مجذوبش شده بودم . پرسید :چندروز مشهد می مانید ؟گفتم:۱۰روزحداقل می مانیم . پرسید پس از نماز کجا می روم . گفتم :حرم .خواست با هم به حرم برویم قبول کردم .آرام و با وقار مثل اینکه سالها با هم رفیق بوده ایم بامن همراه شدوارد حرم شدیم ،درحالیکه وقارزایدالوصفی داشت باحالت تواضع وارد حرم شد.برایم از ولایت و ارزش آن می گفت . اهمیت زیارت جامعه واینکه از امام هادی ع صادر شده و همه امامان این زیارت را می خوانده اند برایم گفت. به پیش روی مبارک رسیدیم . ادب ایستادنم آموخت .خواست زیارت مخصوصۀ امام رضا را با صوت برایش بخوانم . از اینجا بود که من زیارت خوان رسمی او شدم .گذر زمان را در مشهد حس نمی کردم . تلاش داشتم از مسافرخانه سریعا به سوی حرم بیایم تانمازها کنار ایشان باشم . خانواده حساسیتم را پرسیدند جریان را گفتم . قرار گذاشتیم بدون اینکه ایشان بفهمد تعقیبمان کنند. ایشان را از دور ببینند و از نیتش برای این آشنایی با خبر شوند.خوشحال بودم که خانواده همراهیم کرده اند .
نامش را پرسیدم گفت عبدالله.فامیل:میثمی.اهل اصفهان .شغل بازار اصفهان حجر ه دارد .لبخند ازلبانش قطع نمی شد.حکیمانه و آرام سخن می گفت .ورد زبانش امام زمان بود می گفت :بایدبرای فرج دعا کنیم.دل پری از پهلوی داشت امامستقیم حرف نمی زد.شب جمعه برایش دعای کمیل خواندم و صبح جمعه دعای ندبه . گویی خدا مرابه او سپرده بود تا مسیرم را تعیین کند .ادرس خود را به من دادگفت برایم از امام زمان بنویس و من هم اشعار زیبابرایت می فرستم .عمر سفر به پایان آمدوبادنیا اند وه وغصه ازهم جداشدیم. تنها دلخوشی ام این بود که ازاین به بعدنامه ای از عبدالله بدستم میرسد….
ادامه دارد…

سیداحمدمیرمرشدی

لینک کوتاه : https://mostajar.com/?p=115

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.