1

خنده غنچه

  • کد خبر : 933
  • ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۵:۱۹

                غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست   غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست؟   باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل   گریه ی باغ فزون تر و شد و چون ابر گریست   باغبان آمد و یک […]

 

 
 
 

 

 

 
 
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
 
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست؟
 
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
 
گریه ی باغ فزون تر و شد و چون ابر گریست
 
باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
 
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
 
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟
 
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
 
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
 
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست
 
همه محکوم به مرگند چه انسان چه گیاه
 
این چنین است همه کاره جهان تا باقیست
 
گریه ی باغ از آن بود که او می دانست
 
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست
 
رسم تقدیر چنین است و چنان خواهد بود
 
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
لینک کوتاه : https://mostajar.com/?p=933

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.